به مناسبت شب چلله
چیلله لیک
این مطلب بر اساس یک اتفاق واقعی تنظیم شده استظرفی پشمک زغفرانی، کاسه ای پر از سیب های سرخ فیرورقی(یارآلماسی)، حلوای گردو، یک طاقه ترمه حاشیه دوزی شده، حتما برای جانمازی خاتون خاتم. یک جفت دستش پشمی سفید کرک دار، که کرک هایش را به دقت و با سلیقه شانه زده بودند. برای قنبرعلی.کلاه پشمی سفید با لوزی های مشکی برای شوهر گلی و چارقدی قرمز با گلهای سفید برای گلی. یک عدد هم خربزه محلی کوچک(شاماما) که عطرش صندوقخانه را پر کرده بود.
دلش شور می زد. هرچه آفتاب خود را به بالای قله چله خانه نزدیک تر می کشید. او بیشتر نگران می شد. یک چشمش به در خانه دوخته شده بود و چشم دیگرش به پاتیلی که روی اجاق قرار داشت و خروس چاق و چله ای در درونش غلغل می کرد. بعد از ظهری به همراه مادر شوهرش خاتون خانم و جاری اش گلچهره نشسته بودند پای سماور و با چوب کبریت از وسمه ای که در یک نعلبکی گرم و نرمش کرده بودند به ابروهایش مالیده بود و با اننیک و کیرشان(سرخاب و سفید آب) صورتش را سفید کرده بود و گونه هایش را گل انداخته بود. چارقد گل گلی قرمز رنگش را با سنجاقی زیر چانه محکم کرده بود و شلیته چین دارش را پوشیده بود. خود را برای برگزاری مراسم شب چله آماده کرده بود. ولی دلش نمی خواست شب از راه برسد و همه دور کرسی جمع گردند و او سماور ذغالی را آتش کند و به همه ی خانواده در استکانهای کمرباریک لب نقره ای چایی بریزد و پدر شوهرش بعد از شستن دستها شکم خروس را بدرد و در بشقاب سفالی لعابدار هرکدام تکه ای گوشت بگذارد و خاتون خانم با ته کفگیر رشته پلو را روی گوشتها بریزد.
گلستان عروس دوم خاتون خانم بود. از کودکی گلی صدایش می کردند. 7ماهی می شد که به خانه بخت پا گذاشته بود و این اولین شب چله اش در خانه شوهر بود. باید برایش چلله لیک(کادوی شب چله) می آوردند. ولی میدانست که نمی آورند. مادر که نداشت و نامادری او را به خانه بخت فرستاده بود. نه اینکه نامادری اش زن بدی باشد و نخواهد برایش چلله لیک بفرستد. دست و بال پدرش تنگ بود. محصولشان که فدای بلای آفت شده بود و هرچه ته دستشان گیرکرده بود خرج دواو درمان پدر شده بود که بد جوری سرفه می کرد و همیشه خدا موقع خواب سینه اش به خش خش می آفتاد.
دم ظهری برای گلچهره چلله لیک اورده بودند، آنهم به چه سلام و صلواتی. خنچه به سرها که وارد حیاط شده بودند. خاتون خانم برایشان اسپند دود کرده بود و با انعام راهی شان ساخته بود. خنچه ها را در اتاق صنوقخانه گذاشته بودند که هم سرد و بود و هم از دست رس بچه و ها ناخنک زدنشان به دور. دریکی از خنچه ها ظرفی پشمک گذاشته بودند به سپیدی برف که رویشان به زردی می زد و زغفرانی بود. توی بشقابی هم حلوای گردو بود ویک کاسه پر از سیب و هندوانه ای که تا دست به خنچه می زدی قل می خورد .
در خنچه دیگر یک شال دست باف بود برای خاتون خانم و ساق بند پشمی برای پدرشوهر و جوراب های پشمی با گل های قرمزی که داد می زدند برای شاه داماد بافته شده اند. یک سینی پر از آبنبات پولی رنگارنگ بود و قدری هم شکر پنیر سفید رنگ. چارقد منجوق دوزی صورتی رنگ هم برای خود گلچهره.
خاتون خانم همه طایفه را خبر کرده بود که شب چله مهمانشان باشند هم چلله لیک عروسش را ببینند و هم از تنقلات میل نمایند.
هرچه گلچهره جلوه گری می کرد و به پر و پای خاتون می پیچید. گلی سعی داشت خودش را از تیررس دید خاتون مخفی کند و نیش زبان هایش را نشنود.
قله چله خانه خورشید را بلعیده بود و از گلدسته مسجد صدای اذان می امد که قنبر علی پدر شوهر گلی با بقچه ای در بغل وارد خالنه شد و یک راست به صندوقخانه رفت. بعد به حیاط برگشت و آستین ها بالازد و دم حوض مشغول وضو ساختن شد. به خاتون و عروس هایش خداقوتی گفت و رفت داخل و به نماز ایستاد.
کم کم رشته پلو دم کشید و پاتیل خروس بار آمد و سفره پهن گشت و اهل فامیل یکی یکی از راه رسیدند. فامیل های گلچهره هم آمده بودند. اما از فامیل های گلی خبری نبود.
شام که تمام شدو بساط سفره را برچیدند. همه دور کرسی نشتند و آنها که بیشتر سردشان بود تا گلو خود را لحاف پیچ کردند . خاتون با گوشه چشم اشاره ای به قنبرعلی کرد که سورو سات را بیاورند. قنبرعلی رو به گلچهره کرد که: دخترم بیار ببینیم چی برات آورده اند؟
گلچهره مثل قرقی بلند شد و شلیته اش را چرخاند و هرچه برایش آمده بود، آورد و روی کرسی چید.
گلی پای سمار خودش را مخفی کرد. قنبرعلی هرچه سرش را به اطراف چرخاند از گلی نشانه ای ندید. ناچار باصدای بلند گفت: دخترم گلی تو کجا رفتی؟
گلی از پشت سماور خودش را بیرون کشید. همه صورتش سرخ بود و از سفیدآب هایی که عصری به صورتش مالیده بود اثری نمانده بود.
گلی آهسته گفت: پدر جان من اینجام.
آنقدر آهسته گفت که هیچکس صدایش را نشنید.
-:گلی جان، دخترم تو چرا چلله لیک خودت را در صندوقخانه قایم کرده ای؟ پاشو دخترم خجالت نکش. برو هرچه پدرت آورده بیار که بچه ها برای خوردن بی تابی می کنند.
گلی از اتاق بیرون رفت. دلش طوری می تپید که صدایش را خودش هم می شنید. چرا قنبرعلی با او اینطور برخورد کرده بود؟ چرا می خواست عروسش را پیش فامیل خرد کند. کوچک کند؟ گلی اینها را با خودش گفت و تصمیم گرفت برای اینکه سرافکنده نشود. توی تاریکی به بیرون بزند و برود خانه پدرش.
گلی بی آنکه خودش بخواهد به طرف صندوق خانه رفت. فتیله چراغ را که بالاکشید. چشمش به وسایلی افتاد که گوشه صندق خانه روی زمین چیده بودند. ظرفی پشمک زغفرانی، کاسه ای پر از سیب های سرخ فیرورقی(یارآلماسی)، حلوای گردو، یک طاقه ترمه حاشیه دوزی شده، حتما برای جانمازی خاتون خاتم. یک جفت دستش پشمی سفید کرک دار. که کرک هایش را به دقت و با سلیقه شانه زده بودند. برای قنبرعلی.کلاه پشمی سفید با لوزی های مشکی برای شوهر گلی و چارقدی قرمز با گلهای سفید برای گلی. یک عدد هم خربزه محلی کوچک(شاماما) که عطرش صندوقخانه را پر کرده بود.
گلی هاج و واج مانده بود که اینها را کی آورده که دستی به شانه اش خورد. قنبرعلی بود.
-:دخترم تا من هستم تو بی پدر نیستی؟ امسال وضع پدرت خوب نبود. من جورش را کشیدم . انشااله سال آینده خودش چیله لیک می فرستد. حالا زود باش و وسایل را جمع کن و به اتاق بیار.
قنبر علی این را گفت و از صندوقخانه بیرون رفت. گلی زد زیر گریه. نمی دانست از خوشحالی گریه می کند یا از ناراحتی. چمباتمه نشست و یک دل سیر گریست و بعد چشمانش را با دامن شلیته اش پاک نمود و همه وسایل را توی یک سینی چید و به اتاق برد. سینی را دور اتاق پیش چشم همه ی مهمانان چرخاند تا کادوهایش را ببینند. خاتون از جایش بلند شد و اسپند اورد و گفت: برای عروس گلم باید اسپند دود کنم. گلی همینطور که سینی را می چرخاند. سینی را پیش روی مراد شوهرش گرفت. مراد زیرچشمی نگاهی به گلی انداخت و آهسته گفت: گوزل لنیب سن(خوشگل تر شدی).
گلی لب ورچید و سینی را روی کرسی گذاشت و رفت کنار سماور نشست و همه ی استکانها را پر از چایی کرد.
یکی دوسالی بعد از آن شب چله بود که قنبرعلی به رحمت خدا رفت.
اینها را گلی به عروسش گفت که با هم سر خاک قنبرعلی آمده بودند. گلی گفت: سی سال است که قنبرعلی عمرش را داده به شما. ولی من هیچ شب چله ای نشده که سرخاکش نیایم و برایش فاتحه ای نخوانم.
گلی تکه سنگی از زمین برداشت و چند بار آرام به سنگ قبر قنبرعلی زد و فاتحه ای خواند. عروسش هم چنین کرد. بعد هر دو از سرخاک برخاستندو به بازار رفتند تا گلی برای عروسش چلله لیک بخرد.











.

















خسرو کرمانشاهی هستم با 15 سال سابقه قلم زنی و با نام مستعار یاردانقلی، در این وبلاگ ناگفتنی ها را بازگو می کنم و اخباری را که در هیچ کدام از نشریات و خبرگزاری ها و سایت ها و وبلاگ ها درج نمی شوند، برای اطلاع شما درج می نمایم.